One day a judge told a prisoner who had a strong body : "You are accused of killing, do you want to defend yourself ? "

The accused man said : " Yes, open my bracelets and then you will see how I defend myself. "

 

" دفاع"

یه روز یه قاضی به زندونی ای که قوی هیکل بوده میگه: " شما متهم به قتلید،دفاعی از خودتون دارین؟ "

مرد متهم میگه :"بله، دستبند منو باز کنین تا ببینین چطور از خودم دفاع می کنم." 


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/٤/٢٧ توسط زینب

رسیدگی کردن............................................ look into

استقبال کردن ، انتظار داشتن.................................. look forward to

مراقب بودن .............................................look out

پست و حقیر شمردن ......................................look down on

عجله کردن......................................... look sharp

پیدا کردن.............................................. look up

سر زدن............................................... look in

تماشا کردن.............................................. look on

بازرسی کردن ، مرور کردن .............................................look over

 


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/٤/٢٧ توسط زینب

Nasreddin

One day  Nasreddin went to a big dinner party. He was wearing old clothes, and when he came in , nobody looked at him and nobody gave him a seat at the table. So Nasreddin went home, put on his best clothes. and then went back to the party.The host at once stood and went to him. He took him to the best table , gave him a good seat , and offerd him the best dishes.

 Nasreddin put his coat in the food and said ,'Eate',coat !' The other guests were very surprised and said ,'What are you doing ?' Nasreddin answered,'I was inviting my coat to eat.When I was wearing my old clothes , nobody looked at me or offered me food or drink. Then I went home and came back in these clothes, and you gave me the best food and drink. So you gave these things for my clothes , not for myself.'

 

نصر الدین

روزی نصرالدین به ضیافت بزرگ شام رفت. اون لباسای کهنه ای پوشیده بود. وقتی داخل شد کسی حتی نگاهشم نکرد و جایی کنار میز بهش نداد.بنابر این نصرالدین به خونه رفت و بهترین لباساشو پوشید و دوباره برگشت.وقتی میزبان اونو دید رفت کنارش و اونو به بهترین جای مجلس برد و بهترین ظرفا رو جلوش گذاشت.

نصرالدین کتشو در آورد و گذاشتش توی غذا وگفت : کت، بخور !!!

مهمونا همه از کار نصرالدین تعجب کردن و گفتن :داری چی کار میکنی؟

نصرالین جواب داد :من داشتم کتمو به خوردن دعوت میکردم. موقعی که من لباسای کهنه مو پوشیده بودم هیچکس بهم توجه نکرد ولی وقتی که رفتم خونه و با این لباسا اومدم شما بهترین غذاها و نوشیدنی ها رو بهم دادین. پس شما این غذاها رو به لباسام داده بودین نه به من!!!!!!!  


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱٢/۱ توسط زینب

 .Actions speak louder than words

دو صد گفته چون نیم کردار نیست.


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱٢/۱ توسط زینب

They say when my mother gave birth to me eating milk

She taught me.

گویند مرا چو زاد مادر    پستان به دهان گرفتن آموخت

Nights on my bed she kept awake and sleeping

She taught me.

شب ها بر گاهواره ی من    بیدار نشست و خفتن آموخت

Hands to hands she walked me , In this way walking

She taught me.

دستم بگرفت و پا به پا برد    تا شیوه ی راه رفتن آموخت

Letter by letter on my tongue , she puts words , so speaking

She taught me.

یک حرف و دو حرف بر زبانم    الفاظ نهاد و گفتن آموخت

She put smile on my lips , opening as a bud

She taught me.

لبخند نهاد بر لب من    بر غنچه ی گل شکفتن آموخت

So my existence is of her ,

As far as I am and the world is I love her.

پس هستی من ز هستی اوست    تا هستم و هست دارمش دوست

 

 


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱٢/۱ توسط زینب

Wife: "Why do you go on the balcony when I sing ? Don't you like to   hear me ?"

Husband: "It isn't that. I want the neighbors to see that I'm not beating you.

زن : چرا هر وقت من میخوام آواز بخونم میری روی بالکن؟مگه نمیخوای بشنوی؟

مرد : اصلا این طور نیست.من فقط میخوام همسایه ها ببینن که من دارم کتکت نمیزنم.


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱٢/۱ توسط زینب

سلام.به خاطر این که مدت زیادی به روز نبودم تصمیم گرفتم به جای تمام این روزها مطلب بذارم .امیدوارم خوشتون بیاد.


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/۱٢/۱ توسط زینب

Miss Green had a heavy cupboard in her bedroom.Last Sunday she said,'I  don't like this cupboard in my bedroom.The bedroom's very small,and the cupboard's very big.I'm going to put it in a bigger room.'But the cupboard was very heavy,and Miss Green was not very strong.She went to two of her neighbours  and said,'Please carry the cupboard for me.'Then she went and made some tea for them.

  The two men carried the heavy cupboard out of Miss Green's bedroom and came to the stairs. One of them was in front of the cupboard ,and the other was behind it. They pushed and pulled for a long time,and then they put the cupboard down.

  'Well,'one of the men said to the other,'we're never going to get this cupboard upstairs.'

  'Upstairs?' the other man said.'Aren't we taking it downstairs?'

خانم گرین در اتاق خوابش یک کمد سنگین داشت. یکشنبه ی گذشته او گفت:"من دوست ندارم این کمد در اتاق خوابم باشد.اتاق خوابم  خیلی کوچک است و کمد خیلی بزرگ.من قصد دارم آن را در یک اتاق بزرگتر بگذارم."اما کمد خیلی سنگین بود و خانم گرین خیلی نیرومند نبود.او نزد دو تن از همسایه هایش رفت و گفت: لطفا این کمد را برایم حمل کنید."سپس او رفت و مقداری چای برایشان درست کرد.

آن دو مردکمد سنگین را به خارج از اتاق خواب خانم گرین منتقل کردندو به راه پله آمدند.یکی از آنها جلوی کمد ودیگری پشت کمد بودند.آنها برای مدت زیادی هل دادند و کشیدند،سپس کمد را به زمین گذاشتند.

یکی از مردان به دیگری گفت:"خوب،ما هرگز نخواهیم توانست این کمد را به طبقه ی بالا ببریم."

مرد دیگر گفت:"طبقه ی بالا؟ما کمد را به طبقه ی پایین نمی بریم؟!"


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸۸/٧/٢ توسط زینب
درباره وبلاگ
سلام من زینب ام به زبان انگلیسی خیلی علاقه دارم واسه همینم تصمیم گرفتم این وبلاگو راه بندازم. امیدوارم برای بهتر شدن وبلاگم با نظراتتون به من کمک کنین!
نويسندگان
آرشيو مطالب
صفحات جانبي



Blog Skin
>